کلاف سبز
چرک نویس های دخترکی تقریباً بی قرار
چراغ های خیابان روشن اند و هر از چند گاهی اتومبیلی از روی سرعت گیر پشت بلوک رد می شود... ای کاش زویا پیرزاد بود چراغ ها را خاموش میکرد! سه ماه است خسته ام خوابم نمیرود... این وبلاگ طی چند روز آینده بروز خواهد شد. لطفن شکیبا باشید! : خب چیکار کنم؟ دمپایی م رو زمین صدا میده : آروم تر حرف بزن : خب چیکار کنم؟ دمپای م... : هیسسسس... : : بیا اینجا... : تو از کجا میدونی کجا قایمشون میکنه؟ : اون روز خودم دیدم اومد گذاشتشون تو اتاق خوابش فقط نفهمیدم کجای اتاق : خب الان اگه بریم تو که بیدار میشه.. : تو چقد ترسویی مگه ندیدی قرص خورد؟ : آها یعنی وقتی قرص می خوره دیگه بیدار نمیشه؟ : آروم باش.. : : رو نک پا راه برو.. بیا... بیا.. بیا... : کجا داریم میریم؟ من می ترسم. : از گشنگی که بهتره... : چی؟ : ترس... ترس از گشنگی بهتره! پیداشون کردم... گذاشته تو این کشو.. : آخ جون! : خش خش نکن انقدر... بیدار میشه ها. : آخه این خیلی خوشمزه س... : وای... س...س...س... سلام خانم. تورو خدا عصبانی نشین خانم... ما... ما... ما فقط اومده بودیم که... اومده بودیم که.. : ما اومده بودیم از خوراکیای شما بخوریم گرسنه بودیم : خفه شو!... خانم خانم ببخشید.. این عقلش کمه چرند میگه... ما... ما اومده بودیم که اومدیم که... که... پ.ن۱: امروز ی لحظه سبک شدنو حس کردم. انگار که چند ماه بغض گذاشتی رو بغض... صبر کردی... ناخن جویدی... و ی هو بهترین خداحافظی عمرت رو یکی تو گوشت فریاد میکنه. میدونی که این خداحافظی بدون هیچ به امید دیداریه. میدونی این آدم قرار نیس دیگه صداشو تو گوشت زمزمه کنه... اما تو این خداحافظی یه صلحی هست که باعث میشه احساس سبکی کنی. ممنون از تو پ.ن۲: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ دوتا از زیر. دوتا یکی. یک ژته. سه تا از زیر. یک ژته. دلم دیوانه وار هوای شب بیرون رفتن های تابستانه با تو را دارد توی پارک های بنفشه و خوردن بستنی های دسته جمعی که تو برای برای ما می خریدی و خودت ب لیس زدن های کودکانه مان نگاه می کردی... دلم برای مغازه ی میوه فروشی ات که ظهر های تابستان از آن هلو می دزدیدیم تنگ شده. دلم برای پیراهن آبی آسمانی ات تنگ شده. دلم برای دختر بچه ی نه ساله ای که خودش را توی آغوش پدرانه ات جا می داد خیلی خیلی تنگ شده است. و راستش رات بخاهی دلم برای حیاط خانه ات که حالا کرکس ها جنازه اش کرده اند تنگ شده و گلهایی که به آنها عشق می ورزیدی و برای ن به جا گذاشتی این عشق را و برای آن تابی که وسط دو ستون حیاط بسته بودیم و برای پشت بام خانه ات که می رفتیم رویش قایمکی و تو از دست ها و لبهای سرخمان می فهمیدی که از شاتوت های حیاط همسایه ۱شتی خورده ایم تنگ شده است. یکی از همان روزهایی که دلم عجیب هوایت را کرده بود بی خیال هر چه زندگی روزمره است بی خیال کلاس سیاست ۸ صبح بلندیان مسیرم را گرداندم سمت روزهای پر خاطره ام. متروی کرج پیاده شدم. دیگر هیچ مرد کوری نبود که ویلن بزند و هیچ تویی که دستم را بگیری و بگذاری سیر به ویلن اش گوش دهم و بعد خرده پولی مهمانش کنی. یک تاکسی می گیرم. جلوی خانه ات ک حالا حسابی عوض شده پیاده می شوم سرم را می اندازم پایین و هیچ قظره اشکی هم نیست دیگر که روی گونه ام بریزد... توی کوچه می پیچم یادت هست جلوی مسجد را؟ در بازش را می گیرم و می روم تو. می نشینم همانجایی که با تو می نشستم... همانجایی که یک پرده بود بین من و تو و مادر. نشستم پاهایم را در آغوش کشیدم و سرم شد ضلع سوم مثلث پاهایم. مردی آمد مردی ک آقا علوی نبود. گفت:" خانم اینجا مردانه است:" می دانستم آن وقتهایی که من را می آوردی اینجا من کوچک بودم کوچکتر از آنکه بشود گفت برو توی زنانه. کفش هایم را پا کردم. مغازه ی حمیده خانم که از آن بریم جورابهای رنگی و تور دار می خریدی سر جای خودش نبود... آقا افشار هم نبود که به من بگوید:" عروس خودم می شوی آخرش..." من ترسیده بودم آخر هیچ کدام از شما بزرگترهای دلنشین بچگی من دیگر سر جای خودتان نبودید و من انقدر ترسیده بودم که نای رفتن به امامزاده طاهر را نداشتم. فقط تمام راه تا خانه را گریه کردم... بابا بزرگ دیدی ام؟!؟ پ.ن۱: از سال ۸۶ تا حالا بدون تو... اخ هواست اصلن ب ما هست؟ پ.ن۲: نبین از عشقای تو بچگی هیچی نمیگم
جز تو و بادکنک و سرسره هیچی نمی خوام
تیکه چوبی باشه اسب کودکی های منه
باد اگه می وزه جز فرفره هیچی نمی خوام
من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام
| Design By : Pichak |


