تبليغاتX
کلاف سبز




























کلاف سبز

چرک نویس های دخترکی تقریباً بی قرار

چراغ مطالعه را خاموش کردم و کناری زدمش. دو تا اسپیکر که صدای تک نوازی سنتور در آن پیچیده بود را هم کناری زدم. اینسامنیای نصفه و نیمه ای که رهایم نمی کرد. دلم شدیدن گرفته و این وقت شب تنها کسی که می توانم با او حرف بزنم خواب است تازه انهم نه تمام حقیقت را فقط تا جایی که آبرو حفظ شود.

چراغ های خیابان روشن اند و هر از چند گاهی اتومبیلی از روی سرعت گیر پشت بلوک رد می شود... ای کاش زویا پیرزاد بود چراغ ها را خاموش میکرد!

سه ماه است خسته ام خوابم نمیرود...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0 توسط ضحی| |

این وبلاگ طی چند روز آینده بروز خواهد شد. لطفن شکیبا باشید!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 21:0 توسط ضحی| |

: هیس... الان بیدار میشه

: خب چیکار کنم؟ دمپایی م رو زمین صدا میده

: آروم تر حرف بزن

: خب چیکار کنم؟ دمپای م...

: هیسسسس...

:

: بیا اینجا...

: تو از کجا میدونی کجا قایمشون میکنه؟

: اون روز خودم دیدم اومد گذاشتشون تو اتاق خوابش فقط نفهمیدم کجای اتاق

: خب الان اگه بریم تو که بیدار میشه..

: تو چقد ترسویی مگه ندیدی قرص خورد؟

: آها یعنی وقتی قرص می خوره دیگه بیدار نمیشه؟

: آروم باش..

:

: رو نک پا راه برو.. بیا... بیا.. بیا...

: کجا داریم میریم؟ من می ترسم.

: از گشنگی که بهتره...

: چی؟

: ترس... ترس از گشنگی بهتره! پیداشون کردم... گذاشته تو این کشو..

: آخ جون!

: خش خش نکن انقدر... بیدار میشه ها.

: آخه این خیلی خوشمزه س...

: وای... س...س...س... سلام خانم. تورو خدا عصبانی نشین خانم... ما... ما... ما فقط اومده بودیم که... اومده بودیم که..

: ما اومده بودیم از خوراکیای شما بخوریم گرسنه بودیم

: خفه شو!... خانم خانم ببخشید.. این عقلش کمه چرند میگه... ما... ما اومده بودیم که اومدیم که... که...

 

 

 

پ.ن۱: امروز ی لحظه سبک شدنو حس کردم. انگار که چند ماه بغض گذاشتی رو بغض... صبر کردی... ناخن جویدی... و ی هو بهترین خداحافظی عمرت رو یکی تو گوشت فریاد میکنه. میدونی که این خداحافظی بدون هیچ به امید دیداریه. میدونی این آدم قرار نیس دیگه صداشو تو گوشت زمزمه کنه... اما تو این خداحافظی یه صلحی هست که باعث میشه احساس سبکی کنی. ممنون از تو

پ.ن۲: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟ دوتا از زیر. دوتا یکی. یک ژته. سه تا از زیر. یک ژته.

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:39 توسط ضحی| |

خواب دیده ام ات. دوباره مثل همیشه توی لبخندت شنا کردم و بیدار که شدم دانستم خواب بوده است و یک دروغ. گاهی وقتها دلم دیوانه وار برایت تنگ می شود اما میدانم که مرده ای و دیگر نمی شود شماره ای را گرفت و تلفن را گذاشت روی گوش و فکر کرد که حالا صدایت را می شنوم. این حقیقت است حتی اگر ما باورش نکنیم.

دلم دیوانه وار هوای شب بیرون رفتن های تابستانه با تو را دارد توی پارک های بنفشه و خوردن بستنی های دسته جمعی که تو برای برای ما می خریدی و خودت ب لیس زدن های کودکانه مان نگاه می کردی... دلم برای مغازه ی میوه فروشی ات که ظهر های تابستان از آن هلو می دزدیدیم تنگ شده. دلم برای پیراهن آبی آسمانی ات تنگ شده. دلم برای دختر بچه ی نه ساله ای که خودش را توی آغوش پدرانه ات جا می داد خیلی خیلی تنگ شده است.

و راستش رات بخاهی دلم برای حیاط خانه ات که حالا کرکس ها جنازه اش کرده اند تنگ شده و گلهایی که به آنها عشق می ورزیدی و برای ن به جا گذاشتی این عشق را و برای آن تابی که وسط دو ستون حیاط بسته بودیم و برای پشت بام خانه ات که می رفتیم رویش قایمکی و تو از دست ها و لبهای سرخمان می فهمیدی که از شاتوت های حیاط همسایه ۱شتی خورده ایم تنگ شده است.

یکی از همان روزهایی که دلم عجیب هوایت را کرده بود بی خیال هر چه زندگی روزمره است بی خیال کلاس سیاست ۸ صبح بلندیان مسیرم را گرداندم سمت روزهای پر خاطره ام. متروی کرج پیاده شدم. دیگر هیچ مرد کوری نبود که ویلن بزند و هیچ تویی که دستم را بگیری و بگذاری سیر به ویلن اش گوش دهم و بعد خرده پولی مهمانش کنی. یک تاکسی می گیرم. جلوی خانه ات ک حالا حسابی عوض شده پیاده می شوم سرم را می اندازم پایین و هیچ قظره اشکی هم نیست دیگر که روی گونه ام بریزد... توی کوچه می پیچم یادت هست جلوی مسجد را؟ در بازش را می گیرم و می روم تو. می نشینم همانجایی که با تو می نشستم... همانجایی که یک پرده بود بین من و تو و مادر. نشستم پاهایم را در آغوش کشیدم و سرم شد ضلع سوم مثلث پاهایم. مردی آمد مردی ک آقا علوی نبود. گفت:" خانم اینجا مردانه است:" می دانستم آن وقتهایی که من را می آوردی اینجا من کوچک بودم کوچکتر از آنکه بشود گفت برو توی زنانه.

کفش هایم را پا کردم. مغازه ی حمیده خانم که از آن بریم جورابهای رنگی و تور دار می خریدی سر جای خودش نبود... آقا افشار هم نبود که به من بگوید:" عروس خودم می شوی آخرش..." من ترسیده بودم آخر هیچ کدام از شما بزرگترهای دلنشین بچگی من دیگر سر جای خودتان نبودید و من انقدر ترسیده بودم که نای رفتن به امامزاده طاهر را نداشتم. فقط تمام راه تا خانه را گریه کردم... بابا بزرگ دیدی ام؟!؟

 

پ.ن۱: از سال ۸۶ تا حالا بدون تو... اخ هواست اصلن ب ما هست؟

پ.ن۲: نبین از عشقای تو بچگی هیچی نمیگم
جز تو و بادکنک و سرسره هیچی نمی خوام
تیکه چوبی باشه اسب کودکی های منه
باد اگه می وزه جز فرفره هیچی نمی خوام
من از این زندگی مسخره هیچی نمی خوام

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 11:6 توسط ضحی| |


آخرين مطالب
» اینسامنیای نصفه و نیمه
» شکیبایی پشتکار تلاش زحمت تلقین زر مفت خفه شو خفه شو خفه شو....
» دزدی
» من از این زندگی مسخره هیچی نمی خام
» شب زده
» پوست کرگدن م
» برای سندی و سندی ها... برای سارا و سارا ها
» یکی از سه شنبه ای خاص
» میخ میلاد و چشم من
»

Design By : Pichak